خسی در میقات (جلال آل احمد)

جلال آل احمد (1302-1348) نویسنده سوسیالیست و همسر سیمین دانشور و پسر عموی آیت الله طالقانی بود. وی متولد تهران و از خانواده ای مذهبی در محله نصر الدین است. با توجه به خانواده مذهبی، وی شدیدا تحت تاثیر پدرش بود، اما بدنبال ازدواج با سیمین، پدر با وی قطع ارتباط می کند. جلال در سال 1322 وارد حزب توده می شود و تا انشعاب حزب، تمام مراحل تشکیلاتی را ادامه میدهد. وی در سال 1348 در گیلان درگذشت، اما دوستانش برای خراب کردن شاه، مرگ وی را به ساواک نسبت دادند (دخالت ساواک در مرگ جلال توسط همسرش تکذیب شد). بهر حال هم مسلکان چپ، و شوروی پرستان آن زمان، از مرگ وی، برای تخریب ساواک و شاه استفاده ها بردند، همانگونه که از مرگ صمد بهرنگی، مرگ یا خودکشی تختی و .... استفاده کرده بودند!!! سیمین گفته که بعلت زیادی روی در مصرف ودکا، جلال فوت شده است.

شیوه ساده نویسی جلال، بسیار به مزاق جامعه آن زمان خوشایند بود، لذا کتاب های زیادی که نوشته است، بسیار پرخواننده شدند، خصوصاً در سالهای اوایل انقلاب، یا قبل از آن که همه مردم مومن و انقلابی شده بودند.

یکسری از روشنفکران آن زمان با کتاب هایی که نوشتند یا سخنرانی های پر شوری که در حسینیه ارشاد کردند، تنفر از شاه را برانگیختند و در نهایت منجر به پیروزی انقلاب اسلامی شدند، که ازجمله آنها جلال بود.

"خسی در میقات" سفرنامه حج این نویسندهٔ ایرانی است که در سال ۱۳۴۳ و در ۴۱ سالگی نگاشته شده. وی در این کتاب می‌نویسد: «من فهمیدم که خسی هستم که به میقات آمده، نه کسی که به میعاد». از ویژگی‌های بارز این کتاب توجه زیاد نویسنده به جزئیات و متن روان و دلنشین آن است. وی در این کتاب نه فقط از جنبهٔ زیارتی بلکه از زوایای مختلف به سفر حج نگاه کرده و مسائل فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، سیاحتی و … را مورد توجه و تحلیل قرار داده‌ است.

«دوشنبه ۲۴ فروردین مدینه. صبح رفتم بقیع. آفتاب که می‌زد من اثر سنت را در خاک می‌جستم؛ و قبل از همه اثر برادرم را. اما هیچ اثری و علامتی. وقتی گور چهار امام شیعه و گور عثمان و زنان و فرزندان پیامبر بی نشان افتاده، برادر من دیگر کیست؟ اکون، ذره بی نشان خاکی در این سفره سنت...

سراسر قبرستان تپه ماهور و خاکی - خاک بدجوری نرم- و گله به گله تکه سنگ سیاهی به زمین فرورفته. یا لاشه تکه مرمری با گوشه ای از یک کاف کوفی کناری افتاده. به علامت قبری که سنگش را شکسته‌اند و با خاک یکسان کرده. "وهابی ها چهل سال پیش. وقتی به حکومت عربستان رسیدند.»

زندگینامه و دانلود بهترین کتاب‌های جلال آل‌ احمد

خرید کتاب خسی در میقات جلال آل احمد

تصویر تمبر  جلال آل احمد

خسی در میقات (جلال آل احمد)

محاکمه (فرانس کافکا)

فرانتس کافکا (1883-1924) در یک خانوادهٔ آلمانی‌زبان یهودی در پراگ زاده شد، که در آن زمان جزو امپراتوری "اتریش-مجارستان" شمرده می شد (Franz Kafka). دو برادر و سه خواهر کوچک‌تر از خود داشت. هر دو برادر پیش از شش سالگی فرانس مُردند و سه خواهر او بعدها در جریان جنگ دوم جهانی در اردوگاه مرگ نازی ها جان باختند.

فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود "ماکس برود" وصیت کرده بود که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس از این وصیت سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد و دوست خود را به شهرت جهانی رساند.

رمان (ناتمام) محاکمه اولین بار در سال ۱۹۲۵ چاپ شد. این کتاب از مشهورترین آثار کافکاست و داستان مردی است که به دست حاکمی خارج از صحنه و غیرقابل دسترسی، و به جرمی که هرگز ماهیتش نه برای خواننده و نه برای خودش مشخص نمی‌شود، دستگیر و مجازات می‌شود. مانند سایر آثار کافکا محاکمه هم کامل نشد، اگرچه فصلی دارد که در آن داستان به سرانجامی می‌رسد. رمان، کاوشی است بر موضوعاتی چون احساس گناه، اضطراب و ضعف اخلاقی در مواجهه با نیروهایی ناشناخته.

یوزف کا صبح یک روز بیدار می شود و برای صبحانه به صاحبخانه اش تلفن می کند، در عوض با مردی رو به رو می شود که به او می گوید: «نمی توانید بیرون بروید، شما بازداشتید.» «این طور به نظر می رسد. ولی برای چه؟» «حق نداریم این را به شما بگوییم.» بازداشت مجرم معمولاً در پایان داستان رخ می دهد ولی در محاکمه ی کافکا، بازداشت در همان جمله اول آمده است.

در بیشتر داستان های معمایی، کنجکاوی خواننده با پرسیدن این سؤال برانگیخته می شود که چه کسی جرم را مرتکب شده است. اما در ژانر واژگون کافکا، مجرم از همان ابتدا شناخته شده است ولی این که برای انجام چه کاری مجرم است، مشخص نیست. بقیه مجرمان از قانون فرار میکنند ولی یوزف با شوق و ذوق با سیستمی قانونی مواجه می شود که او را به انجام جرمی نامشخص متهم کرده است. به طور خلاصه، در این رمان جاودان، تمام جنبه های ژانر معمایی مرسوم، برعکس شده است.

یوزف کا، کارمند بانک و مردی بدون هیچ ویژگی و توانایی خاص است. او می تواند هرکسی باشد یا بعبارتی دیگر نماینده ی همه انسان هاست. او به شکلی عجیب توسط مأمور دادگاه در شهر محل سکونتش دستگیر می شود. یوزف تلاش می کند تا دریابد که چگونه ظن دادگاه را نسبت به خود برانگیخته است. صداقت او معمولی است، رابطه اش با پیشخدمتی به نام السا مثل سایرین است و هیچ بلندپروازی نابهنجار یا خطرناکی ندارد. او فقط می تواند سوال بپرسد اما هیچ جواب روشن و واضحی درباره ی دنیای عجیب دادگاه دریافت نمی کند. بیچارگی یوزف کا، مردی که توسط دادگاهی تعامل ناپذیر به گناهی ناشناخته محکوم شده، تصویری ژرف و تکان دهنده از نوع بشر در دنیای مدرن است. در این دادگاه، هیچ اتهام رسمی وجود ندارد. یکی از تأثیرگذارترین جنبه های این رمان، وجود روند مداوم روایت های متفاوت، توضیحات متعدد، تفاسیر مختلفی از فرآیندهای علت و معلولی و همچنین شک و تردید است. در رمان محاکمه، تمامی ساختار منطقی جهان زیر سوال برده می شود.

دوست کافکا، یانوک یک روز وقتی کافکا کتابی جنایی در کیف او دید، خجالت زده شد. کافکا به سرعت به او گفت:

نیازی نیست برای خواندن این چیزها خجالت بکشی. جنایت و مکافات داستایوفسکی هم در نهایت فقط یک رمان جنایی است. و هملت شکسپیر؟ یک داستان کارآگاهی. رمز و راز در قلب ماجرایی است که کم کم در معرض دید گذاشته می شود. ولی آیا رازی بزرگتر از حقیقت وجود دارد؟ ادبیات همیشه سفری برای یافتن حقیقت است.

دو فیلم، هم توسط اورسن ولز (1962) و هارولد پینتر (1993) از این رمان ساخته شد.

Kafka.jpg

فرانس کافکا (محاکمه)

دارالمجانین (محمد علی جمالزاده)

محمد علی جمالزاده (1270 اصفهان - 1376 ژنو)، پیشتاز در قصه نویسی نوین و پدر داستان نویسی کوناه ایرانی بود.

با خواندن آثار این نویسنده بزرگ، در می یابیم که بسیاری از ایرانی ها قابلیت های بسیاری در ادبیات و رمان نویسی داشته و دارند و اینکه تا چه اندازه ترجمه آثار ایشان، نویسندگان ما را به دنیا معرفی کرده اند.

اولین مجموعه داستان وی در برلین انتشار یافت. وی در سال 1965 کاندیدای دریافت جایزه نوبل ادبیات شد، اما به این جایزه دست نیافت. داستان‌های وی انتقادی از وضع زمانه، ساده، طنزآمیز و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه است. اصالت جمالزاده لبنانی بود، و از 12 سالگی هم جهت تحصیل به بیروت رفت. در همان زمان بعلت اوضاع سیاسی زمان محمدعلی شاه قاجار، پدرش به همدان و سپس بروجرد گریخت، ولی در آنجا دستگیر و اعدام شد. مجمدعلی، سپس راهی مصر و بعد از آن فرانسه شد. از آنجا به لوزان سوییس رفت و مشغول تحصیل گردید. ادامه تحصیل اش را در دیژون فرانسه انجام داد.

داستان دارالمجانین (1321)، اثری بحث اتگیز است. وی در دیباچه می‌نویسد :

"توی دکان میرزا محمود کتابفروش نشسته بود که پیرزنی تعدادی کتاب برای فروش آورد. شوهر پیرزن به اتهام دزدی از دارالمجانین اخراج شده و از ترس بازخواست متواری است. جمالزاده کتابی از پیرزن می‌خرد. پیرزن به جای سه عباسی طلب جمالزاده، کاغذهای دست‌نویس لوله کرده‌ای به او می‌دهد. جمالزاده بعد از مدتی به سراغ کاغذهای دست‌نویس می‌رود، شروع به خواندن می‌کند و رمان دارالمجانین آغاز می‌شود."

قصه از زبان محمود نقل می شود و تا آخر هم بصورت اول شخص آن را بیان می کند.

محمود در ابتدا از خصوصیات و خصایل پدرش می‌گوید. پس از مرگ پدر به خانهٔ عمو ی خسیس اش می‌رود. در ادامه عشق اش به دختر عمو ی زیبایش بلقیس، از آقامیرزا عبدالحمید، منشی عمو و دوست صمیمی اش رحیم، پسر میرزا عبدالحمید می‌نویسد. رحیم علاقهٔ جنون آمیزی به اعداد دارد و «تضاد بین واحد و کثیر و فرد و زوج را منشأ همهٔ اختلاف‌ها» می‌داند. روزی نامه عاشقانهٔ محمود به بلقیس به دست عمو می‌افتد. به ناچار از خانهٔ عمو بیرون می‌زند و به خانهٔ دوست روانپزشکش دکتر همایون می‌رود. به کمک دکتر همایون که عقل درست و حسابی ندارد، رحیم را به دارالمجانین می‌برند.

اگر به روانشناسی علاقه دارید، خوب است که این داستان را بخوانید. چرا که قصه عاقلی را بیان میکند که خود را به دیوانگی زده و در دارالمجانین خود را بستری کرده، و راهی برای خلاصی از آن ندارد.

این اثر با "بوف کور" صادق هدایت بسیار مرتبط می باشد و در جندین فسمت اشارات مستقیمی به آن شده است.

برخی این کتاب را طعنه ای به صادق هدایت می دانند، و برخی می گویند که جمالزاده قصد معرفی هدایت را داشته است. جمالزاده دربارهٔ علت نوشتن دارالمجانین در نامهٔ اولش به همایون کتیرایی از مهمانی ای می‌نویسد که هدایت را دعوت نکرده بودند. وقتی علت را می‌پرسد مهمانان می‌نالند که آدم بی سوادیست و دستور زبان نمی‌داند. جمالزاده ناراحت می‌شود «و کم‌کم این فکر در من قوت گرفت که او را به هر ترتیبی شده به مردم ایران معرفی نمایم و بفهمانم که چطور به مقام شناختن او نرسیده‌اند…»

دارالمجانین

درباره محمدعلی جمال زاده | منتقد ادبی و داستان نویسی با دغدغه‌های اجتماعی -  ایرنا

دارالمجانین (محمد علی جمالزاده)

صحرای محشر (محمد علی جمال زاده)

محمد علی جمال زاده (1270-1376) نویسنده فقید و صاحب سبک ایرانی کاندید سه دوره جایزه ادبیات نوبل بود. وی اصالتاً لبنانی و بزرگ شده اصفهان است و کتاب حاضر را در سال 1323 در ژنو نوشته است. ایشان بهمراه بزرگ علوی و صادق هدایت از پیشگامان داستان نویسی معاصر محسوب می شوند.

شروع کتاب با شعری از محتشم کاشانی است:

"باز این چه رستخیز عظیم‌است کز زمین - بی‌نفخ صور خاسته تا عرش اعظم‌است"

"هزاران سال بدون دردسر و دغدغه، آسوده و راحت در بستر بی شریک و معارض قبر تخت و تبارک آرمیده بودم که ناگهان شیپور "حاضر باش" اسرافیل چرتم را در هم درید و سراسیمه با مردگان از گور بیرون جستم."

قصه، خیالی است که نویسنده از زمان محشر دارد، صحرای بزرگ درندشت، مردگانی با چشمانی بی فروغ در کاسه چشم، و حرکتی طولانی به جایی نامعلوم. برخی مسلمان و در کفن پیچیده، برخی مسیحی و در حال حمل صلیب، و برخی هندو با بدن های سوخته و درنهایت، رسیدن مردگان به پیشگاه عدل الهی.

طنز ظریف جمال زاده در این کتاب بیشتر انتقادی است بر برخی خرافات و عوامفریبی ها.

شاید امروز که حدود هشتاد سال از نوشتن این کتاب می گذرد مردم بنا به تجربیات شان، روشن تر و آگاه تر از مردمان آن روزگار باشند و به نظرشان این انتقادات چندان جسورانه نباشد اما در زمان خود بسیار پیشرو بحساب می آمد. توصیفات زیبا، نازک اندیشی ها، آیات، ضرب المثل ها و ابیات بجا و طنز ظریف آن، کتاب را خواندنی کرده است. در توصیف وقایعی که رخ می دهد فرهنگ و زبان دوره نوشتن کتاب بسیار تاثیر داشته است و از آدم ها، مشاغل و اصطلاحاتی نام می برد که امروز دیگر خبری از آنها نیست. بهرحال کتاب خواننده را تا انتها با خود نگه می دارد و صفحه به صفحه شوق او را برای خواندن تازه می کند.

صحرای محشر دو مضمون و درون‌مایهٔ محوری دارد: یکی مبارزه با ریا و ریاکاری ـ که البته در تاریخ این مرز و بوم سابقه‌ای دیرینه دارد ـ و دیگری مرگ. جمال‌زاده مرگ را لازمهٔ زندگی می‌داند و زندگی بدون مرگ را ملال‌آور و کسالت‌بار می‌شمارد. بطوریکه اگر کسی صدها هزار سال هم زندگی راحت و بی دغدغه ای داشته باشد، تا مرگ نباشد از زندگی لذت نمی برد.

از منظر جمال‌زاده آدمی ناگزیر از مرگ است.

در کتاب، داستان معصومه شیرازی نقل می شود، داستانی که بعدها جمال‌زاده آن را به‌صورت مستقل و با عنوان شیخ و فاحشه نیز منتشر می‌کند:

معصومه دختری بوده اهل شیراز که به همراه پدر و مادرش عازم سفر زیارتی مشهد می‌شود. اما مادر او بر اثر وبا می‌میرد و پدرش نیز به دست ترکمن‌ها اسیر می‌شود. معصومه ناچار به صیغهٔ شخصی به نام خواجه مراد درمی‌آید. خواجه مراد بعد از اینکه از معصومه کام می‌گیرد، او را رها می‌کند و معصومه آواره شده و به زنی هرجایی تبدیل میگردد. در این بین مردی شریف به نام محمود گلابی با معصومه آشنا شده و تصمیم میگیرد معصومه را به سمیرم برگرداند و از این فلاکت نجات دهد، اما معصومه بیمار می‌شود. محمود، عمر خیام را برای درمان بر بالینش حاضر می‌کند. صاحب‌خانهٔ معصومه او را از خانه‌اش بیرون می‌اندازد و آخوند محل که پیش از این با معصومه همخوابگی کرده‌است، از سر ریا و برای جانماز آب کشیدن با لگد به پهلویش می‌زند و مردم را برمی‌انگیزد تا این زن هرزه را از محل بیرون برانند. خیام در این صحنه حاضر می‌شود و سر معصومه را بر زانو می‌نهد و از او دلجویی می‌کند. حالا معصومۀ شیرازی در دادگاه عدل الهی حاضر شده تا از دست این آخوند به خدا شکایت کند. خدا هم بعد از شنیدن داستان معصومه، او را می‌بخشد و آخوند را به عذاب بشارت می‌دهد.

بعد از این ماجرا حساب‌رسی خیام آغاز می‌شود. خیام از خود در مقابل خدا دفاع می‌کند و مردم از دفاعیاتش حمایت می‌کنند و برایش کف می‌زنند. خدا نیز به سبب دل‌جویی خیام از معصومۀ شیرازی او را می‌بخشد و به بهشت می‌فرستد.

173034

دوئل (چخوف)

آنتون پاولویچ چخوف، نویسنده و پزشک روس (1860-1904) بیش از 700 اثر ادبی آفریده است. نوشته های وی در غالب نمایشنامه یا رمان کوتاه و بسیاری حالت طنزگونه دارد. آنتون متولد تاگانروگ در کنار دریای آزوف می باشد. اولین نوشته وی در 20 سالگی بود بنام "نامهٔ ستپان ولادیمیریچ اِن، مالک اهل دُن، به همسایهٔ دانشمندش، دکتر فریدریخ".

چخوف با وجود وضعیت جسمی نامساعش، نوشته های زیادی را به چاپ رساند که و اغلب آنها بروی پرده نمایش رفته اند.

رمان دوئل یکی از مشهورترین آثار چخوف است. قصه این رمان (1891) در مورد ایوان آندریچ لائفسکی یک اشراف زاده تحصیل کرده روسی است که با زنی متاهل به نام نادژدا فیودورونا به دهکده ای در کناره دریای سیاه فرار کرده است. اما لائفسکی تمام وقت خود را صرف میخوارگی و قمار می کند و نادیژدا نیز وارد روابط دیگری می شود. بعبارت دیگر آن زن دل لائفسکی را می زند و دوباره نقشه ای برای فرار می کشد اما این بار بدون معشوقه اش و همین اتفاق، باعث بروز مجادله ای میان او و مردی عقل گرا به نام فن کورن می شود. فن کورن، به قوانین انتخاب طبیعی داروین و از بین رفتن موجودات ضعیف و بی فایده اعتقاد دارد. مجادله بالا می گیرد و این دو تصمیم می گیرند که با هم دوئل کنند.

در دوئل اگرچه چهره و شخصیت اصلى جوانى است که زن مطلقه‌ای را فریفته و با خود به قفقاز آورده، اما آن زن نیز که دم از روشنفکرى مى‌زند و به مطالعه‌ى آثار فیلسوفان مغرب‌زمین مى‌پردازد، کم از لائفسکى به خطا نمى‌رود و او نیز رویه‌ای نامتعهدانه در ارتباطش را در پیش گرفته است.

ناامیدى و یأس در عشق، مضمون اصلى بسیارى از قصه‌هاى چخوف است که در این کتاب زیاد دیده مى‌شود. آنتون چخوف یکی از جریان‌سازترین نویسندگان قرن 19 میلادی است که بسیاری از ادیبان روس و غیر روس تحت تاثیر قلم این نویسنده بزرگ بوده و هستند.

کتاب دوئل، داستانی درباره ی ضعف های انسان، امکان بخشش، و توانایی ذاتی افراد در تغییر زندگی و رفتار خودشان است. رمان، طنزی تلخ و اجتماعی و نیز لحنی قاطع و کوبنده دارد و نویسنده با این ویژگی‌ها، بخوبی توانسته حال و روز طبقۀ اشراف و روشن‌فکر روسیۀ آن زمان را بیان کند.

جملاتی از کتاب:

تو زندگی زناشویی چیزی که مهمه صبره. می‌شنوی، وانیا؟ عشق نه بلکه صبر.

ازدواج بدون عشق درست حال عبادتِ بدون ایمانو داره.

من جانورشناسم یا جامعه شناس، که فرقی با هم نمی‌کنه.

کار غلطی است که کسی رو به خاطر عاشق شدن یا ترک معشوق سرزنش کنیم. عشق و نفرت که دست خود آدم نیست.

کتاب دوئل اثر آنتون چخوف | ایران کتاب

VanMeetin-AntonChekhov.jpg

دانلود دوئل (چخوف)

بیگانه ای در دهکده (مارک تواین)

کتاب دیگری از مارک تواین را در اینجا گذاشته ام بنام "The Mysterious Stranger که نجف دریا بندری آنرا بیگانه ای در دهکده ترجمه کرده، اما بنظر شاید بهتر بود "غریبه مرموز" ترجمه میکرد! تعداد صفحات کتاب بیش از 86 صفحه نیست و ترجمه خوبی دارد.

ظاهراً تواین چندین نسخه از چنین قصه ای را نوشته بود که از تقابل شیطان با انسان می گوید.

قصه در قرن 16 میلادی در دهکده ازلدورف اطریش می گذرد، دهکده آرام و ساکتی که اهالی شدیداً به مسیحیت معتقد میباشند تا اینکه شیطان به این دهکده می آید و چهره زشت انسان را به خودش نشان می دهد.

این فرشته عقیده دارد که "قوه تمیز اخلاقی‌" انسان باعث شده او از حیوان هم پست تر باشد و همین قوه است که باعث میشود انسان کارهایی مثل شکنجه و آزار همنوعان خود را انجام دهد و انسان در اکثر مواقع قادر به تشخیص درست از غلط نیست.

یک روز پسر نوجوان خوش تیپی به نام شیطان در روستا ظاهر می شود میگوید که یک فرشته است. شیطان جوان چندین شاهکار جادویی انجام می دهد و ادعای پیش بینی وقایع آینده را میکند اما پسرها ادعایش را باور نمی کنند تا زمانی که یکی از پیش بینی های او محقق شود. شیطان به شرح فجایع دیگری که بر سر دوستانشان خواهد آمد ادامه می دهد. پسرها از شیطان التماس می کنند که شفاعت کند. شیطان موافق است اما بر اساس تعریف فنی رحمت عمل می کند. به عنوان مثال، به جای مرگ طولانی به دلیل بیماری، شیطان به سادگی باعث می شود یکی از دوستان تئودور فورا بمیرد...

مارک تواین در این کتاب، با بررسی ماهیت اخلاق به کسانی که تعصبات شدید مذهبی دارند حمله می‌کند؛ افرادی که از دین دروغین و ساختگی خود به‌عنوان ابزاری برای ستم به دیگران استفاده می‌کنند. شیطان با اهالی دهکده بسیار سیاستمدارانه برخورد می‌کند، طوری که آن‌ها اصلاً متوجه فریب او نمی‌شوند یعنی با طرح دوستی با سه پسربچه آنها را وسیله‌ای برای نزدیکی به مردم شهر قرار می‌دهد. حتی شیطان پسربچه‌ها را با بعدهای دیگر زمان و مکان آشنا می‌کند و گذشته و آینده را نشان می‌دهد.

نویسنده جنایات شیطان را در این داستان به شکلی بی‌محابا به تصویر می‌کشد. به نحوی که او از یک طرف به ساکنان دهکده کمک می‌کند و از طرفی دیگر رفتارهای متناقضی از خود نشان می‌دهد و از این طریق راه را برای واکنش آنها می‌بندد.

"این جهان خدایی دارد که همانگونه که می تواند بندگان بد بیافریند، در ساخت بندگان خوب هم توانا است، معذالک آفرینش بندگان بد را ترجیح می دهد. میتواند همه را خوشبخت کند، معذالک یک نفر را هم برای نمونه خوشبخت نمی سازد. از عدالت و رحمت دم میزند، ولی دوزخ نیز دارد، از وقوع جنایت به خشم می آید، منتها خود به هر جنایتی دست میزند. انسان را بدون رضایت او خلق کرده، اما مسئولیت اعمالش را بجای آنکه بر گردن خودش بگذارد، میخواهد بر عهده ضعف خود انسان تحمیل کند. پس از همه اینها و با آن صعه صدر و وسعت نظر الهی خود، از انسان، این بنده سراپا تقصیر می خواهد که او را پرستش کند."

تصویر چاپ اول کتاب (اسلدورف بهشت ما پسر ها بود)

خرید کتاب بیگانه ای در دهکده اثر مارک تواین از نشر امیرکبیر

Myststranger.jpg

بیگانه ای در دهکده (مارک تواین)

زمین (امیل زولا)

امیل زولا (1840-1902) نویسنده شهیر فرانسوی در سبک ناتورالیسم (و بیشتر شبیه به بالزاک) رمان های خوبی دارد. در زمینهٔ ادبیات او را عمدتاً با مجموعهٔ بیست جلدی "روگن ماگار" می‌شناسند که جامعهٔ فرانسه را در دوران امپراتوری دوم فرانسه به تصویر می‌کشد. وی با "پل سزان" نقاش مشهور فرانسوی دوستی دیرینه داشت، اما بدنبال نوشتن رمانی بر اساس زندگی سزان، اختلافی بزرگ آنها را از هم جدا کرد.

البته بیان شده که آثار بالزاک تاثیر زیادی در شکل گیری شخصیت امیل زولا داشته است.

این مجموعه دربارهٔ سرگذشت خانوادهٔ روگن ماکار طی نسل‌های مختلف است و شخصیت‌های هر دوره و نسل خاص موضوع هر رمان ها هستند. رمان زمین (La Terre) یکی از این آثار است (1887).

دیگر آثار زولا: ژرمینال، میکده (هر دو از رمان های بسیار خوب وی می باشند)، دارایی خانواده روگن، سهم سگان شکاری، فتح پلاسان، آسوموار، دیو درون...

داستان در روستایی اطراف پاریس بنام بیچه می گذرد و سرگذشت مردی بنام ژان ماگار را بیان می نماید.

بابا فوآن یکی از کشاورزان پیر این روستاست که چون دیگر توانایی کار ندارد زمین خود را قبل از مرگ بین دو پسر و یک دخترش تقسیم می کند.

در ادامه ماجرای بابافوآن و فرزندانش شاهد عشق به زمین و مال در برابر مهر خویشاوندی هستیم . فرزندانی که در رقابت با یکدیگر پدر را فراموش می کنند. بوتو یکی از پسران بابافوان است که با لیز ازدواج نموده . لیز و خواهرش فرانسواز پدر و مادری ندارند و بوتو در اندیشه تصاحب همه ثروت آنهاست. ژان عاشق فرانسواز است و با او ازدواج می کند . داستان زنجیره ای از حوادث خانوادگی و دعوای دهقانان بر سر زمین است. با همه اعمال خلاف اخلاق که در قصه رخ میدهد، زمین قصه ایست عمیقا اخلاقی، چرا که فساد ماهرانه نکوهش می شود.

پس از انتشار، انتقادهای زیادی به زولا شد و اغلب از هنر منحرف وی ناراضی بودند، درحالیکه اشکال کار، اسطوره زدایی و حرکت بر خلاف جریان آب بود. امیل زولا در "زمین" این باور آرامش بخش که روستا مهد اخلاق و آسایش است را بهم ریخت و بی بند و باری های روستا را به مردم نشان داد. در این رمان، دهقان آنی نبود که پاریسی های تنبل خیال پرست می پنداشتند. گفتند که او روستا را نمی شناسد و روشنفکری است که در اطاق راحت خود نشسته و قصه ای از ذهن خود ساخته است.

پس وای بحال زولا!
ترجمه این کتاب را دکتر محمد تقی غیایی انجام داده و درسال 1361 برای اولین بار در ایران منتشر گردید.

کتاب زمین

پرتره امیل زولا توسط ادوارد مانه:

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/5/53/Manet%2C_Edouard_-_Portrait_of_Emile_Zola.jpg

دانلود کتاب "زمین"

کلبه عمو تم (هریت بیچر استاو)

این کتاب (Uncle Tom's Cabin) پر فروش ترین رمان قرن 19 بوده (1852 آمریکا) و با موضوع برده داری نوشته شده است. پس از انتشار، واکنش های مثبت و منفی زیادی در آمریکا نسبت به این کتاب دیده شد. آبراهام لینکلن در ملاقاتی با خانم استاو گفت: "پس شما همان خانم کوچکی هستید که باعث جنگی بزرگ (جنگ داخلی آمریکا) شد". با توجه به شروع civil War در مدت 9 سال از انتشار کتاب، عده‌ای این رمان را جنجالی‌ترین حادثه در تاریخ رمان‌نویسی می‌دانند. نویسنده عنوان کرده که کتاب بر اساس ماجراهای برده سیاهپوستی نوشته شده که تحت شکنجه قرار داشته است.

تولستوی پس از خواندن این کتاب در ستایش آن گفت: «این رمان یکی از بزرگترین فراورده‌های ذهن بشر است.»

قصه این کتاب در مورد برده ای سیاه پوست بنام عمو تم است که بعلت بدهی صاحبش، به فرد دیگری واگذار می شود.

نویسنده این کتاب، خانم استاو، یک زن سفید پوست از اهالی اوهایو بود. هریت در سال ۱۸۳۶ با کشیشی به نام «کالوین استاو» ازدواج کرد. آن‌ها زندگی را با فقر آغاز کردند و صاحب هفت فرزند شدند. او در زمان انتشار کتاب کلبه عمو تم، زنی ۴۰ساله و گمنام بود. اما پس از انتشار کتابش، نویسنده‌ای مشهور شد. هریت پس از تألیف کلبهٔ عمو تام، کتاب‌های دیگری نیز نوشت؛ ولی هیچ‌کدام از آن‌ها به اندازهٔ این کتاب شهرت جهانی نیافت.

Beecher-Stowe.jpg

دانلود کلبه عمو تم (هریت بیچر استاو)

خاطرات آدم و حوا (مارک تواین)

مارک تواین (نام اصلی: سمیوئل لنگهورن کلمنز) نویسنده آمریکایی (1835-1910) ، با کتاب های هکلبری فین، تام سایر و شاهزاده و گدا معروف شد که از روی آنها فیلم و کارتون های متعددی ساخته شده است.

مارک تواین با اولیویا لنگدون دختر یکی از صاحبان صنایع ثروتمند نیویورک پس از مغازلات بسیار ازدواج کرد. در بیست سال بین ۱۸۷۵ و ۱۸۹۴ شادترین و ثروتمندترین نویسنده بود و بهترین کتاب‌هایش را در این مدت نوشت. اما در دهه ۱۸۹۰ دختر جوانش وقتی پدر و مادرش در خارج بودند مرد. همسر و دخترش هم در مدت چند سال از دنیا رفتند. لذا ۱۵ سال آخر عمرش را با نوشتن کتاب‌های جدی و چند کتاب طنز گذراند.

در مورد انتخاب نام مارک تواین، چنین نوشته است:

«ناخدا ایزایه سلرز مردی خوب و بلند فکر بود و هم در رودخانه و هم در خشکی محبوبیت و احترام داشت. خیلی قد بلند و خوش هیکل و زیبا بود و آنطور که من به یاد می‌آورم، در پیری هم مثل موی سرخپوستان موهایی سیاه داشت، چشم و دست او نیرومند و استوار، و اعصاب و حس قضاوت او محکم و روشن بود، و میان جمعیت رانندگان کشتی، چه پیران و چه جوانان، هیچ چیز از هیچ‌کس کم نداشت… این آقای پیر، ذوق و استعداد ادبی نداشت، اما طی یادداشت‌های کوتاهی اطلاعات سادهٔ علمی دربارهٔ رودخانه می‌داد و زیر آنها را «مارک تواین» امضا می‌کرد و به پیکایون، نشریهٔ نیواورلینز برای چاپ و انتشار می‌داد. این مطالب دربارهٔ میزان آب و وضع رودخانه دقیق و گرانبها بود… اتفاق اینطور افتاد که یکی از این نوشته‌ها مضمون نخستین مقالهٔ من در روزنامه‌نگاری قرار گرفت. من آن را به نحو وسیع و دامنه‌داری مسخره کردم و مطالب ذوقی خود را تا حدود هشتصد یا هزار کلمه کش دادم و به آن چسباندم. در آن وقت یک رانندهٔ تازه‌کار بودم. مقالهٔ خود را به بعضی رانندگان نشان دادم و آن‌ها آن را گرفته و با شوق به روزنامهٔ ترودلتا، نشریهٔ نیواورلینز برای چاپ بردند. جای افسوس زیاد بود، زیرا آن مقاله به هیچ‌کس خدمت ارزنده ای نکرد، ولی قلب آن مرد را سخت به درد آورد. در مقالهٔ چرند من بدخواهی وجود نداشت، ولی به ریش ناخدا خندیده بود…

ناخدا سلرز این افتخار را به من داد که از آن روز به بعد از من عمیقاً بدش می‌آمد. وقتی می‌گویم این افتخار را داد، لغات خالی از معنی به کار نمی‌برم. در اندیشهٔ مردی به بزرگی ناخدا سلرز قرار داشتن، افتخاری بسیار واقعی بود و من به اندازهٔ کافی شعور داشتم که از آن قدردانی کنم و به آن ببالم… دیگر تا مدتی که زنده بود هرگز چیزی چاپ نکرد و هرگز امضای «مارک تواین» را در پای چیزی نگذاشت. زمانی که خبر مرگ او به وسیلهٔ تلگراف رسید، من در ساحل اقیانوس کبیر بودم. روزنامه نویس جدیدِ تازه‌نفسی بودم و به یک نام مستعار احتیاج داشتم. بدین جهت، نام مستعاری را که آن دریانورد قدیمی به دور انداخته بود ضبط کردم و بهترین کوشش خود را به کار بردم تا آن را در دست خود چنان نگه دارم که در دست او بوده؛ یعنی امضا و نشانه و مظهر و حکم اینکه آنچه با آن همراه است حقیقت محض است و می‌توان روی راست بودن آن شرط‌بندی کرد. از فروتنی من دور است که بگویم چقدر در این راه موفق شده‌ام.»

بیشتر نوشته های وی جنبه رمانتیک داشته و با طنزی لطیف همراه هستند.

کتاب کوچک خاطرات آدم و حوا سالها پس از مرگ نویسنده و بر اساس دستنوشته های وی در سال 1997 منتشر شد. این کتاب، آشنایی و زندگی عاشقانه آدم و حوا را نقل می کند، یعنی اولین عشق تاریخ انسان.

آدم، اولین آفریده ی خدا، به تنهایی در بهشت زندگی میکند تا سر و کله ی حوا، کسی که او را مزاحم میداند؛ پیدا میشود. حوا با خصوصیات زنانه اش عرصه را بر آدم تنگ می کند و آدم با اخلاقیات مردانه اش حوا را کلافه... کم کم دست تقدیر این دو را به هم علاقه مند میکند و ...کتاب خاطرات آدم و حوا عاشقانه ی لطیفی است از اولین زوج آفرینش و از زبان آدم و حوا.

در جایی از کتاب می گوید: "هرجا که او بود، بهشت بود"

حوا: زمانی که آدم یک هفته از خونه دور بود قابیل کوچولو به دنیا اومد. خیلی تعجب کرده بودم نمی‌دونستم چه اتفاقی داره می‌افته…اولش فکر کردم یه حیوونه اما با توجه با آزمایشاتی که انجام دادم دیدم اینطور نیست، چون نه دندون داره و نه پشم. به انسان شبیه بود اما نه اونقدر که مجاب شم تا اونو در رسته ی انسانا قرار بدم، برا همین اونو یکی از عجایب خلقت فرض کردم و منتظر پیشرفت‌های بیشتر موندم.

خرید کتاب خاطرات آدم و حوا (دارينوش) اثر مارک تواين با تخفیف و ارسال رایگان

Diaries of Adam and Eve

دانلود خاطرات آدم و حوا

آس و پاس ها (جورج اورول)

جورج اورول (1903-1950) نویسنده انگلیسی داستان "آس و پاس ها در پاریس و لندن Down and Out in Paris and London" را در سال 1933 نوشته است. و جزو اولین نوشته های منتشر شده از جورج می باشد.

دو کتاب معروف اورول "مزرعه حیوانات" و "1984" برای اغلب ما آشناست.

اورول پس از مطالعه کتاب تهیدستان (جک لندن)،تصمیم به زندگی در میان طبقات محروم و مهاجر در شهرهای پاریس و لندن گرفت. رویدادهای زندگی آمیخته با فقر او در بهار ۱۹۲۸ در مسافرخانه‌های پاریس و اشتغالش به ظرفشویی در رستوران‌ها و هتل‌های پاریس فصل‌های نخست این روایت را تشکیل می‌دهد.

راوی در بخش‌هایی از زندگیش در پاریس با یک افسر سابق روسی به نام بوریس همراه می‌شود که به سختی زندگی می گذراند و از صاحبخانه یهودیش ناراضیست. لذا برخی این کتاب را یهودستیزانه می دانند. در آنجا، وی به شکلی درخشان از آشپزخانه رستوران های شیک فرانسه میگوید؛ آشپزخانه هایی که در آنها، ظرف می شوید یا زمین را تمیز می کند.

او در لندن و در حالی که به دنبال کار می گردد، با دنیای دوره گردها، بی خانمان ها و کمپ های اقامتی مجانی آشنا می شود. در داستان به یاد ماندنی این دو شهر می توانیم برخی از حقایق تلخ و «اوروِلی» (Orwellian) درباره ی فقر و جامعه را از نظر بگذرانیم.

خواندن این کتاب نشان می‌دهد که در اوج استعمار انگلیس و فرانسه، که آفتاب در سرزمین‌های آنان غروب نمی‌کرد، با اینکه ثروت تمام مستعمرات برای خرج شدن در خود انگلیس و فرانسه به غارت می‌رفت چه مردمان محروم و فقیری در این دو کشور وجود داشته و چگونه با زندگی نکبت بار و طاقت فرسا و غیرانسانی دست به گریبان بودند. در ضمن این کتاب نمایانگر نقطه آغاز تحول و انقلاب فکری جورج اورول است که با دیدن ستمگری دولت استعماری از آنان روگردان شد و به سوسیالیسم و طرفداری از طبقه محروم اجتماع رو آورد.

البته با وجود اعتقاد به سوسیالیسم، اورول هرگز از کمونیسم طرفداری نکرده است.

محض اطلاع بگویم:

سوسیالیسم (جامعه‌خواهی یا جامعه‌گرایی)، اندیشه‌ای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است و هدف آن ایجاد نظم اجتماعی و اقتصادی مبتنی بر برابری است، به معنای آن که تمامی قشرها و طبقات جامعه سهمی برابر و هم اندازه در سود همگانی داشته باشند. (مثلا کشورهای فنلاند، سوئد، نروژ، دانمارک، تا حدودی فرانسه و آلمان)

اما کمونیسم (مرام اشتراکی)، یک ایدئولوژی و جنبش فلسفی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که هدف نهایی آن ایجاد جامعه‌ای است که در آن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید لغو شده و طبقات اجتماعی، پول و دولت عملاً وجود ندارد. (مثلا کشور شوروی سابق، چین، کره شمالی، کوبا)

فرق شان این است که در سوسیالیسم، مالکیت وجود دارد، هرکس بر اساس سهم و مشارکتی که داشته برخوردار خواهد شد ولی اختلاف طبقاتی کمتر می شود، دین هم آزاد است.

اما در کمونیسم مالکیت خصوصی وجود ندارد و افراد بر اساس نیازشان از دولت سهم می گیرند، طبقه اجتماعی وجود ندارد و دین منسوخ شده است.

در اصل سوسیالیسم و کمونیسم به هیچ عنوان با هم سازگار نیستند.

اولین ترجمه کتاب توسط آقای تبریزی انجام شده است.

کتاب آس و پاس در پاریس و لندن اثر جورج اورول | ایران کتاب

جرج اورول در ۱۹۳۳

آس و پاس ها (جورج اورول)

نقاشی: روح گل رز (John William Waterhouse)

جان ویلیام واترهاوس، نقاش انگلیسی (1849-1917)، عضو آکادمی هنر لندن بود و نقاشی های او ببیشتر در زمینه کشیدن اسطوره ها و شخصیت زنان بوده است. وی در دوران کاری خود 118 نقاشی کشید.

از آثار معروف او می توان به "اوفلیا"، " بانوی شارلوت"، "رفته، اما فراموش نشده"، "میراندا" و ... اشاره کرد.

بر خلاف بخش بزرگی از آثار دیگر واترهاوس، روح گل رز صحنه ای برگرفته از یک داستان معروف یا باستانی عشق نیست. در عوض، این مطالعه زنی در باغی است که تصور می شود بر اساس شعری از آلفرد لرد تنیسون باشد. مهم است که مضامین بسیاری از آثار دیگر واترهاوس را در نظر داشته باشید، زیرا مضامین مشابه عشق گمشده یا نافرجام در این تصویر طنین انداز است.

Come into the garden, Maud,
For the black bat, Night, has flown,
Come into the garden, Maud,
I am here at the gate alone;
And the woodbine spices are wafted abroad,
And the musk of the roses blown.

For a breeze of morning moves,
And the planet of Love is on high,
Beginning to faint in the light that she loves
On a bed of daffodil sky,
To faint in the light of the sun she loves,
To faint in his light, and to die.

All night have the roses heard
The flute, violin, bassoon;
All night has the casement jessamine stirr'd
To the dancers dancing in tune
Till a silence fell with the waking bird,
And a hush with the setting moon.

I said to the lily, "There is but one
With whom she has heart to be gay.

When will the dancers leave her alone?
She is weary of dance and play. "
Now half to the setting moon are gone,
And half to the rising day;
Low on the sand and loud on the stone
The last wheel echoes away.

I said to the rose, "The brief night goes
In babble and revel and wine.

O young lordlover, what sighs are those
For one that will never be thine?
But mine, but mine," so I sware to the rose,
"For ever and ever, mine. "

And the soul of the rose went into my blood,
As the music clash'd in the hall;
And long by the garden lake I stood,
For I heard your rivulet fall
From the lake to the meadow and on to the wood,
Our wood, that is dearer than all;

From the meadow your walks have left so sweet
That whenever a March-wind sighs
He sets the jewelprint of your feet
In violets blue as your eyes,
To the woody hollows in which we meet
And the valleys of Paradise.

The slender acacia would not shake
One long milk-bloom on the tree;
The white lake-blossom fell into the lake,
As the pimpernel dozed on the lea;
But the rose was awake all night for your sake,
Knowing your promise to me;
The lilies and roses were all awake,
They sigh'd for the dawn and thee.

Queen rose of the rosebud garden of girls,
Come hither, the dances are done,
In gloss of satin and glimmer of pearls,
Queen lily and rose in one;
Shine out, little head, sunning over with curls,
To the flowers, and be their sun.

There has fallen a splendid tear
From the passion-flower at the gate.

She is coming, my dove, my dear;
She is coming, my life, my fate;
The red rose cries, "She is near, she is near;"
And the white rose weeps, "She is late;"
The larkspur listens, "I hear, I hear;"
And the lily whispers, "I wait. "

She is coming, my own, my sweet;
Were it ever so airy a tread,
My heart would hear her and beat,
Were it earth in an earthy bed;
My dust would hear her and beat,
Had I lain for a century dead;
Would start and tremble under her feet,
And blossom in purple and red.

تمایلات جنسی محدود و اشتیاق به عشقی نامرئی از موضوعات کلیدی در روح گل سرخ است. هنرمند زن را در تصویر بدون هیچ گونه تمایل جنسی آشکار به تصویر می کشد، اما موقعیت او در مقابل دیوار و دست ظریف او نشانگر حسی ظریف است.

The Soul of the Rose


بسیاری از نقاشی های واترهاوس گویای جایگاه زنان در جامعه در زمان او هستند. بریتانیای ویکتوریایی برای زنان مکانی بود که برای اولین بار فعالیت سیاسی را آغاز کردند و می توانستند رای دهند و از حقوق سیاسی دیگری برخوردار بودند که قبلاً از آنها محروم شده بودند.

The Soul of the Rose

بسیاری از زنان واترهاوس در دام یا زندانی هستند و به نظر می رسد او مجذوب ایده زنی قدرتمند و در عین حال مهار شده است. این ممکن است همان چیزی باشد که او در طول زندگی خود در مورد زنان با مشخصات عمومی بالا مشاهده کرده است. روح گل سرخ نیز از این امر مستثنی نیست، زیرا زن در مقابل یک دیوار آجری نشان داده شده است، لذت او طبیعت است و افکارش از عشقی که بوده است.

استفاده از دیوارهای بلند و خطوط افقی و عمودی این احساس را ایجاد می کند که این زن هم از نظر فیزیکی و هم از نظر استعاری به دام افتاده است.

ظرافت فرم زن و به ویژه دست او در تضاد با تسلط دیوارهای اطراف او است که بر ایده زنانگی سرکوب شده تأکید بیشتری می کند.

ترکیبی از صورتی و نارنجی خاکی و قهوه ای به القای حس تابستان کمک می کند.

ضربات قلم مو اغلب ضخیم با جزئیات پیچیده بر روی صورت و لباس های فیگور زن می باشد، در حالی که پس زمینه بدون توجه زیادی باقی می ماند و به نقاشی عمق می بخشد.

این نقاشی، با برانگیختن حال و هوای عاشقانه، ایده آل های عصر خود را برآورده می کند. اگرچه تنها یک زن در بوم وجود دارد، اما از چهره او، عشق از دست رفته و حسرت در نگاهش، مشخص می شود که عطر گل رز او را به یاد زمانه یا فردی می اندازد که در تابلو حضور ندارد. چشمان بسته و صورتش که کمی از بیننده دور شده نشان می دهد که او در افکار خودش غرق شده است.

روح رز امروزه به عنوان یکی از بهترین آثار واترهاوس شناخته می شود و مقاومت در برابر جذابیت رمانتیک آن دشوار است.

کوری (ژوزه ساراماگو)

ژوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی (متوفی در سال 2010) در لیسبون پرتغال بزرگ شد. وی با توجه به نوشتن کتاب های موفق، جایزه ادبی نوبل را کسب نمود (1998).

کتاب های وی شامل لیست بلندی است: (کوری، خرده خاطرات، بینایی، در ستایش مرگ، همه ی نام ها، دخمه، سفر فیل، نقاشی، قصه جزیره ناشناخته، مرد-اسب، تاریخ محاصره لیسبون، همزاد، سارقان آتش، بالتازار و بلموندا، بلم سنگی، سال مرگ ریکاردو ریش، دفتر یادداشت)

شهرت ساراماگو پس از کتاب بالتازار و بلموندا و ترجمه انگلیسی آن در سال 1988 شروع شد، که به انحطاط دربار پرتغال در قرن 16 می پردازد.

بیشتر رمانهای وی خیالی است، و گاهی به عنوان رئالیسم جادویی هم شناخته می شود. در برخی از کتاب ها ، گفته ها پشت سر هم نوشته شده و معلوم نیست که هر جمله ای را چه کسی گفته است!

کتاب کوری یکی از معروفترین کتاب های سارماگو می باشد (1995) و شاید بتوان آنرا یک کتاب فلسفی تلقی کرد. روزنامه‌ی نیویورک تایمز، این رمان را این گونه توصیف می کند: گستره‌ی حماسی این رمان آثار گابریل گارسیا مارکز را در یاد زنده می کند. در ایران بیش از ده ترجمه از این کتاب منتشر شده است.

داستان در شهری "بی نام" و در ترافیکِ یک چهارراه آغاز می‌شود. رانندهٔ اتومبیلی به‌ناگاه دچار کوری می‌گردد. به فاصلهٔ اندکی، افراد دیگری که همگی از بیماران یک چشم پزشک‌اند نیز بینایی خود را از دست میدهند. پزشک با معاینهٔ چشم آن‌ها درمی‌یابد که چشم این افراد به‌طور کامل سالم است، اما آن‌ها هیچ‌چیزی را نمی‌بینند. برخلاف کوری معمولی که همه‌چیز سیاه است، تمامی این افراد همه چیز را سفید میبینند. بیماران که خود چشم پزشک نیز جزو آنهاست، به آسایگاهی انتقال داده می شوند.

همسر پزشک، که نابینا نشده، شاهد تمامی این مسائل است و عاشقانه سعی در بهبود وضعیت هر یک از افراد می‌کند، اما به‌هیچ‌عنوان اجازه نمی‌دهد کسی از نابینا نبودن او اطلاعی به‌دست آورد.

بی‌نام بودن همه‌ی شخصیت‌ها، با فضای نابینایی حاکم بر داستان، همخوانی دارد، اما منجر به سردرگمی خواننده نمی شود. به همین علت، در این رمان با نام‌هایی مانند: پزشک، همسر پزشک، حسابدار، مرد مسلح، وزیر و دختر عینکی مواجه می‌شویم.

تنها وضعیتِ وحشتناک‌تر از کوری، این است که تنها فردِ بینای جمع باشی.

زن پزشک، از پزشک می‌پرسد چرا ما کور شدیم؟ پزشک جواب می‌دهد: نمی‌دانم، اما شاید روزی بفهمیم. زن پزشک جواب می‌دهد: می‌خواهی نظر مرا بدانی؟ من فکر می‌کنم ما کور نشده‌ایم، ما کور هستیم؛ کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند، اما نمی‌بینند.

کوری (ژوزه ساراماگو)