وداع با اسلحه (همینگوی)

در این قسمت، کتاب "وداع با اسلحه (A Farewell to Arms, 1929)" اثر ارنست همینگوی با ترجمه مترجم و نویسنده معروف، "نجف دریابندری" را برایتان گذاشته ام.

ارنست همینگوی (1899-1961) نویسنده شهیر آمریکایی و برنده جایزه ادبیات نوبل بود. وی 4 بار ازدواج کرد و نهایت در 1961 با تفنگ به زندگی اش پایان داد.

داستان در مورد جوانی آمریکایی بنام ستوان فردریک هنری است که وارد جنگ (جهانی اول) در ایتالیا در شهر کوچکی در شمال ایتالیا بنام "تریسته" می شود. پس از بازگشت از مرخصی، با پرستاری انگلیسی بنام کاترین آشنا می شود. و تظاهر به دوست داشتن او می‌کند در حالی که دروغ می‌گوید و پرستار هم تظاهر به باور کردن حرف او می‌کند. در این زمان جنگ شدت می‌یابد. در ادامه او و کاترین می‌فهمند که چقدر از جنگ بیزارند. فردریک در طی نبردی زخمی شده و او را به بیمارستانی آمریکایی در شهر میلان منتقل می‌کنند و پرستار نیز به آنجا فرستاده می‌شود. در آنجاست که او و پرستار براستی عاشق یکدیگر می‌شوند ....

داستان بسیار جذاب است و شما را تا آخر به خواندن وا میدارد. کتاب ترکیبی از عشق و جنگ است و آسیب هایی که جنگ بر سر افراد می آورد.

به گفته نویسنده، وی 36 پایان گوناگون برای رمان در نظر گرفته بود که در نهایت، داستان به آنچه خواهید خواند تبدیل شده است.

رمان بر اساس تجربیات شخص همینگوی در جنگ اول، زمانی که بعلت زخمی شدن در میلان تحت مراقبت پرستاری بنام اگنس (تصویر) قرار گرفته بود، نوشته شده است. ارنست و اگنس عاشق هم بودند، اما این عشق به ازدواج ختم نمیشود.

در کل، کتابی است که دوست داران ادبیات باید آنرا بخوانند.

فیلمهایی نیز بپاز این کتاب ساخته شده است (فرانک بورزیگی 1932 و چارلز ویدور 1957).

Farwelltoarms.jpg

وداع با اسلحه (همینگوی)

پیرمرد و دریا (ارنست همینگوی)

رمان پیرمرد و دریا (The Old Man and the Sea) از مهمترین آثار همینگوی و آخرین اثر مهم وی می باشد. این رمان منجر به کسب جایزه نوبل ادبیات برای ارنست همینگوی گردید. وی این اثر را در 1951 و در کشور کوبا به رشته تحریر درآورد.

پیرمرد و دریا به فصل‌ها یا قسمت‌های جدا تقسیم نشده و فقط اندکی از یک داستان کوتاه بلندتر است.

پیرمرد ماهیگیری بنام سانتیاگو به دریا می رود، وی که 84 روز است صیدی نداشته می خواهد برای ماهیگیری به دورست های دریا با کمک جریان گلف استریم و تا عمق خلیج فلوریدا برود. فردای آن شب در روز هشتاد و پنجم سانتیاگو به تنهایی قایقش را به آب می‌اندازد و راهی دریا میشود. شاگرد او مانولین، به توصیه والدین اش با سانتاگو همراهی نمی کند، هرچند پیرمرد را از صمیم قلب دوست دارد. بسیار دور از ساحل، پیرمرد طعمه خود را به دل آب‌های عمیق خلیج می‌سپارد. ظهر روز بعد یک نیزه ماهی بزرگ طعمه را می‌بلعد. سانتیاگو قادر به گرفتن و بالا کشیدن ماهی عظیم‌الجثه نیست و در عوض ماهی قایق را می‌کشد. دو روز و دو شب به همین صورت می‌گذرد و پیرمرد با جثه نحیف خود فشار سیم را که توسط ماهی کشیده می‌شود تحمل می‌کند. سانتیاگو در اثر کشمکش و تقلا زخمی شده و درد می‌کشد، با این حال ماهی را برادر خطاب می‌کند و تلاش و تقلای او را ارج می‌گذارد و آن را ستایش می‌کند.

سرسختی پیرمرد در جنگ با طبیعت، سخن گفتن وی با ماهی ها، دریا و پرندگان به زیبایی بیان می گردد.

صید ماهی می‌توانست پاداشی باشد برای آن همه تلاش، مبارزه و تحمل درد، اما وقتی سانتیاگو توجه خود را از شور و حال به دام انداختن ماهی منحرف کرده و به طمع و منافع مادی (فروش ماهی در بازار) متمرکز می‌کند، شانس و اقبال از وی روی برمی‌گرداند چرا که دریا طمع کاری را پاداش نمی‌دهد.

سانتیاگو می‌تواند نماد یک قهرمان شکست خورده باشد. او نمونه‌ای است از شجاعت، قدرت و استقامت نژاد انسان. او مثل تمام انسان‌ها با سرنوشت (ماهی) و زندگی که هم دوست‌داشتنی است و هم مورد نفرت (دریا) به مبارزه برمی‌خیزد. چیزی که در واقعیت امر باعث شکست سانتیاگو می‌شود غرور اوست.

پیرمرد در طول ۸۴ روزی که موفق به صید ماهی نمی‌شود شکم خود را با اندک غذایی که کافه‌چی محل از روی دلسوزی به او داده سیر کرده است. او گرسنگی و تحقیر را تحمل می‌کند ولی هرگز امید خود را برای صید یک ماهی بزرگ از دست نمی‌دهد.

"شکست که خوردی کار آسون می‌شه"

"ولی آدم رو برای شکست نساخته‌اند. آدم ممکنه از بین بره ولی شکست نمی‌خوره"

"اگر آدم چیز خوبی را بر زبان بیاورد آن چیز ممکن است روی ندهد"

"پسر گفت: تو ساعت کوکی من هستی؟ پیرمرد گفت: سن و سال ساعت کوکی منه. می‌دونی چرا پیرمردها این‌قدر زود بیدار می‌شن؟ برای این‌که روزشون طولانی‌تر بشه"

خرید و قیمت کتاب پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگ وی

پیرمرد و دریا

زنگ ها برای که به صدا درمی آیند (ارنست همینگوی)

ارنست همینگوی (آمریکا 1899-1961) بیشتر عمرش سرگرم ماجراجویی بود. از زخمی‌شدن در ایتالیا بر اثر ۲۰۰ ترکش گلوله نیروهای اتریشی در جنگ جهانی اول، شرکت در خط مقدم جبهه‌های جنگ داخلی اسپانیا، سفرهای توریستی به حیات وحش آفریقا، ماهیگیری و شکار حیوانات وحشی و زندگی در کوبا و سرانجام نیز خودکشی با اسلحه شکاری.

وی در سال 1937 بعنوان خبرنگار در جنگ داخلی اسپانیا شرکت کرد و از تجربیاتش، در سال 1940 کتاب For Whom the Bell Tolls در بیش از 500 صفحه بیرون آمد:

رابرت جردن آمریکایی در بحبوحه جنگ داخلی اسپانیا به واحدهای بریگارد بین المللی پیوسته است. از او خواسته میشود تا بعنوان متخصص مواد منفجره پلی را منفجر کند. در این مسیر رابرت با دختری از گروه شورشیان بنام ماریا آشنا میشود. نویسنده در تصویرسازی عشق جردن به ماریا، تشریح درخشان آخرین لحظات مقاومت شخصیتی به نام ال سوردو و تعبیر هجوآمیز از زنی انقلابی، به موفقیتی بزرگ دست یافته و اثری کم نظیر و جذاب، استوار و خشونت آمیز، پرشور، تکان دهنده و خردمندانه خلق کرده است.

در جنگ با فاشیست ها، گروه چریکی، تمام آن‌ها را نابود می‌کند و جردن متوجه می‌شود که نابودی پل، دیگر فایده‌ای نخواهد داشت. اما باید مأموریت خود را به پایان برساند، ولی در حین انفجار پل پایش می‌شکند. لذا به اطرافیان دستور می‌دهد تا از آنجا فرار کنند و خود در حاشیه‌ی جنگل، پشت مسلسل می‌نشیند و منتظر آمدن دشمن می‌ماند و ... .

هدف از گذاشتن نام صدای زنگ در این کتاب، زنگ کلیسا می‌باشد که در زمان مرگ انسان‌ها به صدا درمی‌آید و اشاره به دوران جنگ دارد. این صدا برای سربازان کشته شده در جنگ هم نواخته می‌شد. چیزی که باعث تمایز این داستان با سایر داستان‌های مشابه آن شده، این است که در شرایطی که فقط قتل و خون‌ریزی اتفاق می‌افتد، زیباترین جلوه‌های زندگی بشری یعنی عشق نمایان می‌شود.

جملاتی زیبا از کتاب:

- رستگاری نهایی از آنِ آنهایی است که مرگ را به پیروزی بدل می‌سازند.
- آدم برای شکست آفریده نشده، ممکن است نابود شود، اما شکست نمی‌خورد.
- چه فایده‌ای دارد که ما جنگ را ببریم ولی هدف خودمان را از انقلاب ببازیم؟
- چطور ممکن است بدون داشتن ایمان به پیروزی نهایی، بجنگیم و فاتح شویم.
- کسی که فقط فکر حفظ جان باشد وجودش برای دیگران مایه‌ی خطر است.
- هیچ می‌دانی چه درد بی‌درمانی است که انسان در تمام مدت عمرش از نظر ظاهری زشت باشد ولی خودش بداند که باطناً زیبا و خوش‌سیرت است؟

از این کتاب فیلمی به کارگردانی "سم وود" و هنرپیشگی "اینگرید برگمن" و "گری کوپر" در سال 1943 ساخته شده که برنده اسکار هم شده است.

همینگوی در سال ۱۹۳۹

زنگ ها برای که به صدا در می آیند

پیرمرد سر پل (ارنست همینگوی)

پیر مرد بـا عـینک دورفلزی و جامهٔ خاک آلودش، آرام، در کنارهٔ گذرگاه پل نشسته بود. از روی پل شناوری که با کمک قایق‌ها بر فراز رود بسته و روی آنـرا با خاک پوشانده بودند، انبوهی از ارابه‌های دستی، گاری‌ها و کامیون‌ها، مردان و زنان و کودکان می‌گذشتند.

گاری‌های ارتشی با قـاطر کـشیده می‌شد و در سراشیبی انتهای پل به چپ و راست تاب می‌خورد و سربازان با چنگ زدن در پره‌های چوبی چرخها سرسختانه، می‌کوشیدند تا آنها را از شتاب زیاد و چرخیدن سریع باز دارند.

کامیون‌ها بسختی می‌غرید تا بتواند از مـیان آن هنگامه راهی بگشاید و پیادگان با دشواری از میان ناهمواری‌ها و غبار و خاکی که تا قوزک پایشان در آن فرو می‌رفت می‌گذشتند. اما مرد پیر همچنان آرام در آنجا نشسته بود، بدون اینکه حرکتی کند. او خسته‌تر از آن بنظر می‌رسید کـه بتواند باز براه خود ادامه دهد.

من فرمان داشتم که بدان سوی پل بروم و انتها و اطراف پل را بشناسم و روشن کنم که دشمنان تا کجا پیشرفته‌اند. هنگامیکه این مأموریت را انجام دادم و بـروی پل باز گشتم، دیگر در آنجا گاری فراوان نبود و تنها پیادگانی معدود بودند که از روی پل می‌گذشتند. اما مرد پیر هنوز هم در آنجا نشسته بود.

از او پرسـیدم از کـجا میآیی؟

و او پاسخ داد از سن کارلوس و شادمانه خنده‌ای کرد.

سن کارلوس، زادگاه او بود و ازاین رو این نام، او را شاد می‌کرد و یادش وی را خندان می‌ساخت.

سپس ادامه داد من از حیوانات نگهداری می‌کردم.

من گفتم که ایـنطور. امـا مـعنی سخن او را کاملاً نفهمیدم.

او گفت آری، مـیدانید، مـن همیشه در کار نگهداری حیوانات باقی خواهم ماند. من آخرین کسی بودم که شهرستان کارلوس را ترک کردم.

او نه به گوسفندچرانان می‌نمود و نـه بـه گـاوچرانان. من به لباس سیاه مندرس و خاک آلود و چهرهٔ درهـم و گـرد نشسته و عینک دورفلزی او لختی خیره شدم و پرسیدم:

آن‌ها چه نوع حیواناتی بودند؟

پیر مرد گفت همه نوع حیوانات. و سر را بـه حـسرت تـکان داد.

من مجبور شدم آنها را در آنجا رها کنم.

همه حواس مـن متوجه آنسوی پل و جلگه دلتای ایبرو بود که بسرزمین‌های آفریقایی شباهت بسیار داشت، و کنجکاوانه می‌اندیشیدم که آیا چه مـدت طـول خواهد کشید تا بار دیگر دشمن نمودار گردد؟ و بی‌صبرانه گوش در انتظار شـنیدن نـخستین آوازی داشتم که در چنین موقعیت‌ها همواره خبر از وقوع حادثه‌ای بزرگ می‌دهد، و خطری زود رس را با همهٔ وجودم احساس مـی‌کردم.

و مـرد پیـر هنوز در آنجا نشسته بود.

دیگر بار از او پرسیدم آن‌ها چه نوع حیواناتی بودند؟

و پیـر مـرد در پاسـخ گفت آن‌ها مجموعاً سه نوع حیوان بودند: دو بز کوهی، یک گربه و نیز چهار جـفت کـبوتر.

پرسـیدم و تو مجبور شدی که آنها را در آنجا رها کنی؟

آری، بعلت آتش توپ ها. فرمانده توپخانه بمن امـر کـرد بعلت نبرد توپخانه باید آنجا را ترک کنم.

من در حالیکه به انتهای دیگر پل، آنـجا کـه آخـرین ارابه‌های دستی در سراشیب رود خانه بسوی پائین رانده می‌شد، نگاه می‌کردم گفتم «و تو هیچ خـویشاوندی نداری؟» و او بـی‌درنگ پاسخ داد نه فقط حیوانات، همانها که گفتم.

برای گربه، طبیعتاً پیش آمدی نـخواهد کـرد. گـربه می‌تواند از خود مواظبت کند. اما من نمی‌توانم حتی تصور کنم که برای آنهای دیگر چه پیـش خـواهد آمد.

پرسیدم از نظر سیاسی عضو کدام حزب هستی؟

و او جواب داد سیاسی نیستم، من هـفتاد و شـش سـال دارم. دوازده کیلومتر پیاده راه پیموده‌ام و اکنون دیگر یارای پیش رفتن ندارم.

باو گفتم اینجا مـحل مـناسبی بـرای ماندن نیست. اگر قادر بحرکت نیستی، آنجا، در بالا، جائی که راه بسمت تـورتوسا می‌پیچید، چند کامیون نظامی آماده حرکت هست. پیر مرد گفت نه من میل دارم که اندکی دیـگر ایـنجا بمانم، و بعد خواهم رفت. کامیون‌ها بکجا می‌روند؟

جواب دادم بارسلونا

پیـر مـرد گفت من هیچکس را در آن جاها نمی‌شناسم، امـا مـتشکرم، بسیار متشکرم.

آنگاه، با نگاهی خـسته و بـی‌اثر بمن چشم دوخت و با آوازی که آشکارا از نیاز به غمگساری حکایت‌ها داشت گفت:

بـرای گـربه پیش آمدی روی نخواهد داد، ایـنرا مـی‌دانم. برای گـربه تـشویشی نـباید داشت اما برای آنهای دیگر چه فـکر می‌کنید؟

آه، احتمالاً آنها نیز از تمام خطرات جان سلامت بدر خواهند برد

اینطور فکر می‌کنید؟

گـفتم. چـرا که نه؟ و باز بسوی دیگر رود چشم دوختم، آنـجا که حالا دیگر هـیچ ارابـه‌ای دیده نمی‌شد.

اما آنها در زیـر آتـش توپخانه چه خواهند کرد؟ در حالیکه آنها مرا بخاطر آتشبارها مجبور به ترک آنجا کـردند

پرسـیدم آیا در قفس کبوتران را باز گذاشته‌ای؟

آری بـاز گـذاشته‌ام.

بـنابراین آنـها بـه جای امنی پرواز خواهند کـرد.

پیـر مرد گفت بله کبوتران بسویی پرواز خواهند کرد. اما آنهای دیگر، آنهای دیگر؟ اصلاً بهتر است هـیچکس بـآنهای دیگر نیندیشد

با اصرار گفتم: اگـر رفـع خستگی کـرده‌ای، بـاید بـروی، حالا بلند شو و یـکبار دیگر کوشش کن حرکت کنی.

پیر مرد گفت: متشکرم، بلند شد، تلو تلو خورد، به عقب کشیده شد و دوباره بر روی خاک نشست. سرسری گفت: من فقط از حیوانات نگهداری می کردم. اما دیگر روی صحبتش با من نبود و تکرار کرد: من فقط از حیوانات نگهداری می کردم.

دیگر کاری نمی شد کرد، یکشنبه عید پاک بود و فاشیست ها بسوی ایبرو می تاختند. آسمان پر از ابرهای تیره بود هواپیماهایشان بناچار پرواز نمیکردند. این موضوع و اینکه گربه ها می توانند از خودشان مراقبت کند تنها دلخوشی پیرمرد بود.