آنتون چخوف - خواستگاری

در خانه زمین داری روس، مردی برای خواستگاری می‌آید،
اما عشق هنوز بر زبان نیامده، گفت‌وگو به جنگی بر سر مرز یک مزرعه بدل می‌شود.
جایی که غرور و خودخواهی، حتی لطیف‌ترین احساسات را به سخره می‌گیرند.

چخوف در این نمایش کوتاه، با لبخندی تلخ نشان می‌دهد
که انسان‌ها گاه بر سر هیچ، همه‌چیز را می‌بازند.
عشق فراموش می‌شود،
و خواستگاری، به جدالی بی‌پایان بر سر «من» و «مال من» بدل می‌گردد.

طنزی که می‌خنداند، اما در عمقش،
آینه‌ای از ماست.

نمایشنامه کوتاه خواستگاری 1890 یکی از طنزهای برجسته‌ی آنتون چخوف است. داستان در خانه‌ی یک زمیندار روسی به نام چوبوکوف می‌گذرد. همسایه‌ی او، مردی به نام لوموف، برای خواستگاری از دخترش ناتالیا به خانه‌شان می‌آید.

در این نمایش سه نفر حضور دارند:

لوموف: مردی عصبی، مضطرب، و وابسته به تأیید اجتماعی. او نمادی از انسان مدرن بی‌ثبات و مضحک است.

ناتالیا: زنی پرخاشگر، حساس و مغرور که پشت ظاهر لطیفش روحی سلطه‌گر دارد.

چوبوکوف: پدری فرصت‌طلب و دو رو که هم دعوا می‌کند و هم ازدواج دخترش را به‌عنوان پیروزی می‌بیند.

در ابتدا، همه چیز رسمی و محترمانه پیش می‌رود، اما خیلی زود گفت‌وگو میان لوموف و ناتالیا از مسیر اصلی خارج می‌شود. آنها به جای صحبت درباره ازدواج، بر سر مرز زمین‌هایشان (مزرعه‌ی اوکلووِی) مشاجره می‌کنند.
بحث‌های پوچ و مضحک میان این دو بالا می‌گیرد، تا جایی که با لحن تند و حتی بیمارگونه با هم صحبت میکنند. چوبوکوف نیز وارد دعوا می‌شود و اوضاع از کنترل خارج می‌گردد.

در نهایت، پس از کلی جدال، چوبوکوف موفق می‌شود آنها را آشتی دهد و ازدواج‌شان را اعلام کند، اما حتی همان لحظه هم، زوج تازه‌نامزدشده دوباره سر موضوعی بی‌اهمیت دعوا می‌کنند!

نمایشنامه «خواستگاری» یکی از بهترین نمونه‌های طنز اجتماعی چخوف است. او با زبانی ساده و موقعیت‌های روزمره، پوچی روابط انسانی و ریاکاری طبقه اشراف روسیه را آشکار می‌کند.

  • ازدواج به‌عنوان معامله‌ی اجتماعی: ازدواج در این اثر نه از عشق، بلکه از منفعت و موقعیت اجتماعی سرچشمه می‌گیرد.

  • احمق‌بودن اختلافات انسانی: چخوف با شوخ‌طبعی نشان می‌دهد که چگونه انسان‌ها بر سر مسائل بی‌اهمیت (مثل مرز یک مزرعه یا سگ شکاری) جنگ می‌کنند.

  • تناقض میان احساس و منطق: شخصیت‌ها مدام میان غرور، احساسات، و محاسبه‌ی منطقی در نوسان‌اند.

چخوف از کمدی موقعیت بهره می‌برد، اما در لایه‌های زیرین اثر، نگاهی انتقادی و تلخ نسبت به انسان و جامعه دارد و ابلهی و خودخواهی بشر را در قالب خنده‌ای تلخ نشان می‌دهد.

نمایشنامه‌ی «خواستگاری» داستانی ساده اما عمیق است که در قالب یک موقعیت خنده‌دار، تصویری از پوچی مناسبات اجتماعی، خودخواهی انسان‌ها و ازدواج‌های بی‌عشق ارائه می‌دهد.
این اثر نمونه‌ی بارزی از طنز چخوفی است؛ طنزی که ما را هم می‌خنداند و هم اندکی غمگین می‌کند، چون در آینه‌ی خنده، چهره‌ی خودمان را می‌بینیم.

Gallery item

undefined

undefined

undefined

undefined

آنتون چخوف - خواستگاری

آنتون چخوف - بوقلمون صفت

اچوملف ، افسر کلانتری ، شنل نو بر تن و بقچه ی کوچکی در دست ، در حال عبور از میدان بازار است و پاسبانی مو حنایی با غربالی پر از انگور فرنگی مصادره شده ، از پی او روان. سکوت بر همه جا و همه چیز حکمفرماست. میدان کاملاً خلوت است، کسی در آن دیده نمیشود. درهای باز دکانها و میخانه ها ، مثل دهانهای گرسنه ، با نگاهی آکنده از غم و ملال ، به روز خدا خیره شده اند ؛ کنار این درها حتی یک گدا به چشم نمیخورد. ناگهان فریادی به گوش می رسد: لعنتی ، حالا دیگر گازم میگیری؟! بچه ها ولش نکنید! گذشت آن روزها ، حالا دیگر گاز گرفتن ممنوع است! بچه ها بگیریدش! آهای بگیریدش و همان دم ، زوزه ی سگی هم به گوش میرسد.

افسر اچوملف به آن سو می نگرد و سگی را می بیند که سراسیمه و مضطرب ، روی سه پای خود ورجه وورجه کنان از توی انبار هیزم پیچوگین بیرون می جهد و پا به فرار میگذارد. مردی هم با پیراهن چیت و جلیقه ی دگمه باز ، از پی سگ میدود. مرد ، همچنانکه میدود اندام خود را به طرف جلو خم میکند ، خویشتن را بر زمین می اندازد و به دو پای سگ چنگ می افکند. از درون دکانها ، زوزه ی سگ و بانگ مرد بار دیگر شنیده می شود و لحظه ای بعد ، عده ای انگار که از دل زمین روییده باشند کنار انبار هیزم ازدحام میکنند. پاسبان ، رو میکند به افسر و می گوید: قربان ، انگار اغتشاش و بی نظمی راه افتاده . اچوملف نیم چرخی به سمت چپ می زند و به طرف جمعیت می رود. دم در انبار ، مردی که وصفش رفت با جلیقه ی دگمه باز خود دیده میشود دست راستش را بلند کرده است و انگشت آغشته به خونش را به جمعیت ، نشان میدهد.

افسر کلانتری نگاهش میکند و استاد خریوکین زرگر معروف را بجا می آورد. بانی جنجال نیز یک توله ی تازی سفید رنگ با پوزه ی باریک و لکه ی زردی بر پشت با دستهای از هم گشوده و اندام لرزان ، در حلقه ی محاصره ی جمعیت ، همانجا روی زمین نشسته است. چشمهای نمورش از اندوه و از وحشت بیکرانش حکایت میکند. اچوملف ، صف جمعیت را میشکافد و می پرسد چه خبر شده؟ به چه مناسبت؟ اینجا چرا؟ … تو دیگر انگشتت را چرا؟ … کی بود داد می زد؟

خریوکین توی مشت خود سرفه ای میکند و می گوید قربان ، داشتم برای خودم می رفتم ، کاری هم به کار کسی نداشتم. با میتری میتریچ درباره ی مظنه ی هیزم حرف می زدیم یکهو این حیوان لعنتی پرید و بیخود و بی جهت انگشتم را گاز گرفت. ببخشید قربان ، من آدم زحمتکشی هستم کارهای ظریف میکنم , من باید خسارت بگیرم ، آخر ممکن است انگشتم را نتوانم یک هفته تکان بدهم. آخر کدام قانون به حیوان اجازه میدهد؟ اگر بنا باشد هر کسی آدم را گاز بگیرد بهتر است سرمان را بگذاریم و بمیریم.

اچوملف سرفه ای میکند ، ابروانش را بالا می اندازد و با لحن جدی می گوید: هوم! بسیار خوب, سگ مال کیست؟ من اجازه نمیدهم! یعنی چه؟ سگهایشان را توی کوچه و خیابان ول میکنند به امان خدا. تا کی باید به آقایانی که خوش ندارند قوانین را مراعات کنند روی خوش نشان داد؟ صاحب سگ را هر پست فطرتی که میخواهد باشد چنان جریمه کنم که ول دادن سگ و انواع چارپا یادش برود! مادرش را به عزایش می نشانم. آنگاه رو می کند به پاسبان و می گوید یلدیرین! ببین سگ مال کیست و موضوع را صورت مجلس کن. خود سگ را هم باید نفله کرد. فوری! احتمال می رود هار باشد.

یلدیرین پرسید: این سگ مال کیست؟ مردی از میان جمعیت می گوید غلط نکنم باید مال ژنرال ژیگانف باشد. افسر گفت: ژنرال ژیگانف؟ هوم … یلدیرین بیا کمکم کن پالتویم را در آرم , چه گرمایی! انگار میخواهد باران ببارد. بعد رو می کند به خریوکین و ادامه می دهد من فقط از یک چیز سر در نمی آورم, آخر چطور ممکن است سگ به این کوچکی گازت گرفته باشد؟ او که قدش به انگشت تو نمی رسد! سگ به این کوچکی و تو ماشاالله با آن قد دیلاقت! لابد انگشتت را با میخی سیخی زخم کردی و حالا به کله ات زده که دروغ سر هم کنی و بهتان بزنی. امثال تو ارقه ها را خوب میشناسم .

یک نفر از میان جمعیت می گوید قربان خریوکین محض خنده و تفریح می خواست پوزه ی سگ را با آتش سیگار بسوزاند ، سگ هم بالاخره خل که نیست پرید و انگشت او را گاز گرفت, خودتان که می شناسید این آدم چرند را. خریوکین داد زد: آدم بی قواره ، چرا دروغ می گویی؟ تو که آنجا نبودی. چرا دروغ سر هم می کنی؟ جناب سروان خودشان آدم فهمیده ای هستند ، حالیشان می شود کی دروغ می گوید و کی پیش خدا روسفید است. اگر دروغ گفته باشم حاضرم محاکمه ام کنند. قاضی قانونها را خوب بلد است , گذشت آن زمان , حالا دیگر ، قانون همه را به یک چشم نگاه می کند, تازه برادر خودم هم در اداره ی ژاندارمری خدمت می کند.

در این لحظه پاسبان با لحنی جدی و با حالتی آمیخته به ژرف اندیشی می گوید: جر و بحث موقوف. یلدیرین گفت : نه نباید مال ژنرال باشد, ژنرال و این جور سگ؟ سگ های ایشان از نژاد اصیل اند. افسر پرسید مطمئنی ؟ پاسبان گفت بله قربان ، مطمئنم

افسر: خود من هم می دانستم. سگهای ژنرال ، گران قیمت و اصیل اند ، حال آنکه این سگه به لعنت خدا نمی ارزد. نه پشم و پیله ی حسابی دارد ، نه ریخت و قیافه و هیکل حسابی. نژادش حتماً پست است. مگر ممکن است ژنرال ، این جور سگها را در خانه اش نگه دارد؟! عقل و شعورتان کجا رفته؟ این سگ اگر گذرش به مسکو یا پترزبورگ می افتاد می دانید باهاش چکار می کردند؟ قانون بی قانون, فوری خفه اش می کردند. گوش کن خریوکین، حالا که به تو خسارت وارد آمده نباید از شکایتت بگذری, حق این نوع آدمها را باید کف دستشان گذاشت. پاسبان زیر لب گفت: اما شاید هم مال ژنرال باشد, روی پوزه اش که نوشته نشده, چند روز پیش حیوانی شبیه این را در خانه ی ژنرال دیده بودم .

صدایی از میان جمعیت می گوید: من می شناسمش مال ژنرال است. افسر کمی فکر کرد و گفت : هوم یلدیرین ، برادر سردم شد ، پالتویم را بنداز روی شانه هایم, چه سوزی, لرزم گرفت. اصلاً سگ را ببر خدمت ژنرال و خودت از ایشان پرس و جو کن. به ایشان بگو که سگ را من پیدا کردم و فرستادم خدمتشان. در ضمن به ایشان یادآوری کن که سگ را در کوچه و خیابان رها نکنند. شاید این حیوان سگ گران قیمتی باشد و اگر هر رهگذری بخواهد آتش سیگارش را به پوزه ی سگ بیچاره بچسباند چه بسا از این زبان بسته چیزی باقی نماند. حیوانیست ظریف و اما تو ، کله پوک بیشعور دستت را بگیر پایین. لازم نیست آن انگشت احمقانه ات را به معرض نمایش بگذاری. اصلاً همه اش تقصیر خودت است. اوناهاش ، آشپز ژنرال دارد می آید این طرف ، خوب است ازش بپرسید. هی ، پروخور! بیا اینجا جانم! نگاهی به این سگ بنداز. مال شماست؟

آشپز با اکراه گفت: چه حرفها! ما هیچ وقت از این سگها نداشتیم. افسر اچوملف گفت: این که پرسیدن نداشت! معلوم است که ولگرده. احتیاج به این همه جر و بحث هم ندارد . وقتی من می گویم ولگرده ، حتماً ولگرده . باید کارش را ساخت.

آشپز پروخور ادامه داد: گفتم مال ما نیست ، مال اخوی ژنرال است ؛ همانی که از چند روز به این طرف مهمان ماست. ژنرال خودمان علاقه ی چندانی به سگ شکاری ندارد ولی اخوی ایشان طرفدار این جور سگهاست. اچوملف با لحنی آمیخته به محبت می پرسد مگر اخوی ایشان تشریف آورده اند اینجا؟ ولادیمیر ایوانیچ را می گویم ، خدای من! اصلاً خبر نداشتم! لابد مهمان برادرشان هستند. آشپز گفت بله مهمان هستند.

خدای من لابد دلشان برای برادرشان تنگ شده بود و مرا ببین که اصلاً خبر نداشتم! پس سگ مال ایشان است؟ واقعاً خوشحالم. بیا با خودت ببرش خانه. سگ بدی نیست, حیوان زبر و زرنگی است, پرید و انگشت آن یارو را گاز گرفت… ها ها ها. حیوانکی دارد میلرزد. ناکس کوچولو هنوز هم دارد می غرد . چه با نمک است.

پروخور توله را صدا می زند و همراه سگ از در انبار دور می شود. جمعیت به ریش خریوکین می خندند. اچوملف با لحنی آمیخته به تهدید بانگ میزند: مردک صبر کن به حسابت می رسم . آنگاه شنل را به دور تن خود می پیچد و میدان بازار را ترک می کند.

Suspense stories - A Chameleon - Stories Forum

Book The Chameleon (short story) (Хамелеон) in Russian

История создания рассказа А.П.Чехова «Хамелеон» (Дидактический материал к  уроку литературы в 7 классе) - литература, презентации

Жанр произведения А.П.Чехова «Хамелеон» Жанр произведения – рассказ , о чём свидетельствуют такие признаки: небольшой объём, два главных героя. Произведение «Хамелеон» относится к направлению – реализм . Автор при помощи языка, комичной ситуации резко высмеивает Очумелова.

Дидактический материал к уроку литературы в 7 классе История создания рассказа А.П.Чехова «Хамелеон» Автор презентации: Печказова Светлана Петровна, учитель русского языка и литературы МБОУ «Лицей №1» р.п.Чамзинка Республики Мордовия

دانلود بوقلمون صفت

آنتون چخوف - کبریت سوئدی

«کبریت سوئدی» (Шведская спичка) یک داستان کوتاه پلیسی است که توسط آنتون چخوف (۱۸۸۴) نوشته شده و یکی از اولین داستان‌های طنزآمیز اوست که راز، کنایه و هجو بوروکراسی را با هم ترکیب می‌کند.

در اینجا خلاصه این داستان کوتاه را می گویم (لو رفتن داستان)

در یک پرونده مرموز، سوار نظام بازنشسته مارک ایوانیچ کلیائوزوف مفقود شده و نشانه‌هایی از خشونت در خانه‌اش دیده می شود: مبلمان واژگون شده، ظروف شکسته و یک کبریت سوئدی نیم سوخته که به محور تحقیقات تبدیل می‌شود.

بازرس پلیس، دیوکوفسکی، با اشتیاق زیاد، پرونده را فرصتی برای اثبات مهارت‌های کارآگاهی خود می‌بیند. او جزئیات را به عنوان بخشی از یک جنایت پیچیده تفسیر می‌کند. ولی مافوق او، بازپرس چوبیکوف، محتاط‌تر است.

آنها به خدمتکار نیکیفور، و بعداً مربی او، پسیکوف مشکوک هستند که نظریه‌های پیچیده‌ای در مورد چگونگی وقوع قتل ارائه می‌دهند. آنها حتی معشوق‌های مخفی، اجساد دفن شده و سایر پیچش‌های ملودرام را تصور می‌کنند، همه اینها بر اساس آن کبریت سوئدی است.

با این حال، در نهایت، قربانی زنده بوده و وی را در کنار زنی شوهردار می بایند! که به روستایی در آن نزدیکی رفته بود تا شب را بگذراند، کاملاً بی‌خبر از این هیاهو! لذا کل تحقیقات پوچ و بی ارزش می شود.


چخوف مقامات خودبزرگ‌بین را که بدون دلیل و منطق برای حل جنایت عجله می‌کنند، مسخره می‌کند. وسواس آنها به سرنخ‌هایی مثل چوب کبریت نشان می‌دهد که چگونه بوروکراسی اغلب شایستگی را با اعتماد به نفس بیش از حد جایگزین می‌کند.


این داستان ساختار داستان‌های پلیسی را به سخره می‌گیرد، چیزی که به نظر یک معمای قتل می‌رسد، ولی در نهایت هیچ چیز نیست. کارآگاهان در جایی که هیچ دردی وجود ندارد، درام خلق می‌کنند.

چخوف می خواهد بگوید که مردم دوست دارند باهوش به نظر برسند و نتیجه‌گیری‌های بزرگی انجام دهند، حتی زمانی که کاملاً اشتباه می‌کنند.


سبک چخوف در داستان نویسی بخوبی در این اثر دیده می شود: کوتاه، شوخ‌طبع و پر از دیالوگ‌های تند. او نشان می‌دهد که غرور و حماقت انسان می‌تواندتا چه اندازه سرگرم کننده باشد!

کبریت سوئدی درباره معما نیست، بلکه به سبک کمدی، هوش اشتباه را بیان می کند. چخوف با تقلید از روش های کارآگاهی نشان میدهد که چگونه خودفریبی، بوروکراسی و غرور منجر به نتایج مسخره می‌شوند. این نگاهی خنده‌دار و آموزنده به این است که "مردم اغلب آنچه را که می‌خواهند ببینند می‌بینند، نه آنچه واقعاً وجود دارد".

بعبارت دیگر داستان یک معمای جنایی است، اما قواعد این ژانر شکسته شده و نویسنده با پایان غافلگیرکننده نشان می‌دهد که قتلی رخ نداده و همه چیز ساخته و پرداخته ذهن آدم‌های ساده‌لوح است، لذا داستان از یک معمای جنایی به طنزی فلسفی درباره‌ی توهم دانایی تبدیل شده است.

چخوف در این داستان کوتاه می گوید که یک کبریت نیم‌سوخته، آتشی از توهم و خودبزرگ‌بینی را شعله‌ور می‌کند. مأموران قانون، در پی معمایی خیالی، هر نشانه‌ی بی‌اهمیت را به راز مرگ و جنایت پیوند می‌زنند؛ و چقدر شیرین و در عین حال تلخ است، وقتی در پایان می‌فهمیم هیچ قتلی در کار نبوده است.

چخوف بارها در آثارش نشان داده که انسانها دوست دارند باهوش و مهم جلوه کنند. در این داستان نیز بازپرس و دستیارش قربانی همین میل می‌شوند.

چخوف، به ما یادآوری می‌کند که انسان گاه در روشنایی فکر خود گم می‌شود.
کبریت سوئدی، نماد داناییِ زودگذری است که به جای روشن کردن حقیقت، تنها سایه‌ای از غرور و خطا بر دیوار ذهن می‌افکند.

کبریت سوئدی نمونه‌ای درخشان از طنز اجتماعی چخوف است؛ طنزی که نه با خنده‌های سطحی، بلکه با آینه‌ای از حقیقت انسانی ما را می‌خنداند. او به خواننده یادآوری می‌کند که گاه بزرگ‌ترین اشتباهات، از اعتماد بیش از حد به ذهن خود سرچشمه می‌گیرد.

داستان کبریت سوئدی - نویسنده آنتوان چخوف - دانلود داستان کبریت ...

Постер фильма

Шведская спичка

Шведская спичка

Amazon.com: The Swedish Match eBook : Anton Pavlovich Chekhov ...

Faýl:The Soviet Union 1959 CPA 2292 stamp (Anton Chekhov and Scene ...

undefined

دانلود کبریت سوئدی

باغ آلبالو (آنتوان چخوف)

کتاب باغ آلبالو نوشته نویسنده شهیر روس، آنتوان چخوف (1860-1904) می باشد.

آنتوان جوان تحصیل کرده رشته پزشکی بود ولی نوشته هایش بیش از تحصیلات مورد توجه قرار گرفته است.

چخوف که هم عصر با "ماکسیم گورکی" بود، در نوشتن داستان‌های کوتاه توانایی خاصی داشت و در واقع نمایشنامه‌نویسی او نیز نوشتنِ داستان‌های کوتاهِ بلند بود، بطوریکه تنها 3 داستان بلند از وی باقی مانده است (دکتر بی مریض، داستان ملال انگیز، دوئل). نمایشنامه ها: (ایوانف، خرس، عروسی، مرغ دریایی، سه خواهر، باغ آلبالو، دایی وانیا، در جاده بزرگ، خواستگاری، تاتیانا رپینا، آواز قو)

طنز او طنز بسیار خاصی است. بسیاری از منتقدان او انگشت بر فاصله‌گیری او از سیاست می‌گذاشتند. با آنکه چخوف به دنبال پیام اجتماعی یا اخلاقی نبود اما شیوهٔ او منجر به آن می‌شود که مثلاً در مقایسه با کسانی چون ماکسیم گورکی، نوشتار او جنبه‌های بیشتری از حقایق زندگی رعیت روسی را آشکار کند.

در مورد این کتاب (نمایشنامه) گفته شده که آخرین اثر نویسنده بوده (1903) و باید چند بار آنرا خواند تا به بسیاری از نکات توحه کرد. پس از اولین اجرای نمایشنامه "باغ آلبالو" و تقدیر از او، چخوف دیگر نتوانست چیزی بنویسد و بر اثر بیماری "سل" در 44 سالگی از دنیا رفت.

نمایش‌نامه داستان یک زن اشراف‌زادهٔ روس و خانواده‌اش است که به‌علت قرض، رو به ورشکستگی بوده و باغ آلبالوی خاطره‌انگیزشان در گرو بانک است و چون خانواده درآمدی ندارد، قرار است باغ شان حراج شود. درعین‌حال، این خانواده هیچ کاری برای نجات خود و جلوگیری از فروش باغ انجام نمی‌دهند.

خود چخوف این اثر را کمدی میداند، اما کارگردان اولین نمایش، استانیسلاوسکی، آنرا به سبک تراژذی کارگردانی کرده است.

باغ آلبالو هیچ نقطه‌ی عطف یا هیجان شدیدی ندارد؛ همه‌چیز با ریتم زندگی عادی سپری می‌شود. داستان نمایشنامه هم کمدی و هم تراژدی است. هیچ‌کدام از کاراکترها بر دیگری برتری خاصی ندارد و حضور همه‌ی آن‌ها برای نمایشنامه الزامی است. لحظه‌ها به صورتی گذرا ثبت می‌شوند؛ به‌گونه‌ای که یادآور شکل اصلی زندگی باشند. کاراکترها مدام در «آن‌»های گذرای زندگی‌شان غرق می‌شوند. «این‌ها همه ملهم از امپرسیونیسم است که مهد آن فرانسه بوده و چخوف نماینده‌ی اصلی این جریان در روسیه است.»

داستان این اثر، نگاهی به مفهوم بیهودگی دارد و تلاش های بی ثمر طبقه ی اشراف برای حفظ شأن و جایگاه سابق خود؛ و همچنین اقدامات بی فایده ی طبقه بورژوا برای یافتن معنا و مفهوم در ثروت تازه به دست آمده ی خود را مورد توجه قرار می دهد.

مترجمین بنامی، چون بزرگ علوی و سیمین دانشور، دست به ترجمه این اثر زده اند.

این نمایش در ایران برای چندین و چند بار به روی صحنه رفته‌است.

در مراسم افتتاحیه تئاتر شهر در روز هفتم بهمن ۱۳۵۱ این نمایش با حضور فرح پهلوی به کارگردانی آربی اوانسیان و با بازی داریوش فرهنگ، سوسن تسلیمی، مهدی هاشمی، فهیمه راستکار و پرویز پورحسینی به روی صحنه رفت.

بریده ای از کتاب:

نزدیک‌های طلوع است. هوا سرد و یخ‌زده است؛ اما با این حال درختان آلبالو شکوفه زده‌اند و خودنمایی می‌کنند. لوپاخین و دونیاشا منتظر آمدن مادام رانوسکی هستند. لوپاخین دوست خانوادگی مادام رانوسکی است و دونیاشا ندیمه‌ی خانگی‌ باغ آلبالو است. ۵ سال است که مادام رانوسکی به پاریس رفته و حالا بالاخره به خانه‌ی مادری‌اش برمی‌گردد. جایی که تمام درختان و اتاق‌هایش را خاطرات شیرین کودکی‌اش تسخیر کرده است. بالاخره مادام رانوسکی به همراه دخترش، آنیا و دخترخوانده‌اش، واریا می‌رسند. رانوسکی از دیدن دوباره‌ی خانه به‌شدت هیجان‌زده می‌شود و مشغول گفتگو می‌شود؛‌ اما گفتگوی آنیا ‌و واریا نگران‌کننده است. آنیا چند ماهی به پاریس رفته بود و وضع زندگی فلاکت‌بار مادرش را دیده بود؛ مادرش بی‌حساب و کتاب پول خرج می‌کند و با این‌که می‌داند خانواده‌اش در شرف ورشکستگی است؛ اما بازهم کار خاصی انجام نمی‌دهد. بانک قرار است باغ آلبالو را برای پرداخت بدهی‌های خانواده به حراج بگذارد. با این حال باز هم رانوسکی هیچ کاری انجام نمی‌دهد و حتی به توصیه‌های معقول لوپاخین اعتنا نمی‌کند.

Вишневый сад купить на OZON по низкой цене (1614797869)

گوشه ای نمایشنامه، پرده سوم

undefined

نمایشنامه باغ آلبالو اثر آنتون چخوف (در تئاتر ویندزور)

آنتوان چخوف و همسرش اولگا

دانلود باغ آلبالو آنتوان چخوف

دوئل (چخوف)

آنتون پاولویچ چخوف، نویسنده و پزشک روس (1860-1904) بیش از 700 اثر ادبی آفریده است. نوشته های وی در غالب نمایشنامه یا رمان کوتاه و بسیاری حالت طنزگونه دارد. آنتون متولد تاگانروگ در کنار دریای آزوف می باشد. اولین نوشته وی در 20 سالگی بود بنام "نامهٔ ستپان ولادیمیریچ اِن، مالک اهل دُن، به همسایهٔ دانشمندش، دکتر فریدریخ".

چخوف با وجود وضعیت جسمی نامساعش، نوشته های زیادی را به چاپ رساند که و اغلب آنها بروی پرده نمایش رفته اند.

رمان دوئل یکی از مشهورترین آثار چخوف است. قصه این رمان (1891) در مورد ایوان آندریچ لائفسکی یک اشراف زاده تحصیل کرده روسی است که با زنی متاهل به نام نادژدا فیودورونا به دهکده ای در کناره دریای سیاه فرار کرده است. اما لائفسکی تمام وقت خود را صرف میخوارگی و قمار می کند و نادیژدا نیز وارد روابط دیگری می شود. بعبارت دیگر آن زن دل لائفسکی را می زند و دوباره نقشه ای برای فرار می کشد اما این بار بدون معشوقه اش و همین اتفاق، باعث بروز مجادله ای میان او و مردی عقل گرا به نام فن کورن می شود. فن کورن، به قوانین انتخاب طبیعی داروین و از بین رفتن موجودات ضعیف و بی فایده اعتقاد دارد. مجادله بالا می گیرد و این دو تصمیم می گیرند که با هم دوئل کنند.

در دوئل اگرچه چهره و شخصیت اصلى جوانى است که زن مطلقه‌ای را فریفته و با خود به قفقاز آورده، اما آن زن نیز که دم از روشنفکرى مى‌زند و به مطالعه‌ى آثار فیلسوفان مغرب‌زمین مى‌پردازد، کم از لائفسکى به خطا نمى‌رود و او نیز رویه‌ای نامتعهدانه در ارتباطش را در پیش گرفته است.

ناامیدى و یأس در عشق، مضمون اصلى بسیارى از قصه‌هاى چخوف است که در این کتاب زیاد دیده مى‌شود. آنتون چخوف یکی از جریان‌سازترین نویسندگان قرن 19 میلادی است که بسیاری از ادیبان روس و غیر روس تحت تاثیر قلم این نویسنده بزرگ بوده و هستند.

کتاب دوئل، داستانی درباره ی ضعف های انسان، امکان بخشش، و توانایی ذاتی افراد در تغییر زندگی و رفتار خودشان است. رمان، طنزی تلخ و اجتماعی و نیز لحنی قاطع و کوبنده دارد و نویسنده با این ویژگی‌ها، بخوبی توانسته حال و روز طبقۀ اشراف و روشن‌فکر روسیۀ آن زمان را بیان کند.

جملاتی از کتاب:

تو زندگی زناشویی چیزی که مهمه صبره. می‌شنوی، وانیا؟ عشق نه بلکه صبر.

ازدواج بدون عشق درست حال عبادتِ بدون ایمانو داره.

من جانورشناسم یا جامعه شناس، که فرقی با هم نمی‌کنه.

کار غلطی است که کسی رو به خاطر عاشق شدن یا ترک معشوق سرزنش کنیم. عشق و نفرت که دست خود آدم نیست.

کتاب دوئل اثر آنتون چخوف | ایران کتاب

VanMeetin-AntonChekhov.jpg

دانلود دوئل (چخوف)